حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

مقدمه 70

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

موسوم به ( صور ) و ( صيدا ) از معروفترين شهرهاى دنياى آن روزى بودند كوروش نسبت بملّت بني اسرائيل كه از زمان بخت النّصر در اسارت بودند مهربانى و رأفت مخصوصى ابراز نمود : ظروف طلا و نقره كه بخت النّصر از بيت المقدّس آورده بود به آنها ردّ كرد و اجازه داد بفلسطين مراجعت كرده در بيت المقدّس معابد قديم را كه آسوريها خراب كرده بودند تعمير نمايند و معبد جديدى بنا كنند بنابراين اجازه چهل و دو هزار نفر اسرائيلى با هفت هزار نفر غلام و كنيز به طرف فلسطين رفته به تجديد بيت المقدّس پرداختند « 1 » و ليكن به زودى اختلاف شديد بين مردمى كه در فلسطين مانده و آنهائيكه به بابل آمده بودند پديد آمد و كوروش مقتضى ديد ساختن معبد جديد را موقتا موقوف بدارد باوجوداين از سخنان پيغمبران بنى اسرائيل پيدا است كه احترام اين ملّت نسبت به كوروش فوق العاده بوده « 2 »

--> ( 1 ) - فرمانى كه كوروش داده بدين مضمون بوده : كوروش پادشاه پارس چنين ميفرمايد يهوه خداى آسمانها جميع ممالك زمين را به من داده و مرا امر فرموده است كه خانه‌اى براى وي در اورشليم كه در يهود است بنا نمايم پس كيست از شما از تمامى قوم او كه خدايش با وى باشد او باورشليم كه در يهود است برود و خانه يهوه كه خداي اسرائيل و خداى حقيقى است در اورشليم بنا نمايد الخ [ كتاب عزرا باب اول ] ( 2 ) - اشعياء گويد : « خداوند كه ولي تو است و تو را از رحم سرشته چنين ميگويد : من يهوه هستم و همه چيز را آفريده‌ام درباره اورشليم ميگويد معمور خواهد شد و در باره شهرهاى يهودا كه بنا خواهند شد . . . و درباره كوروش ميگويد كه او شبان من است و تمامى مسرّت مرا باتمام خواهد رسانيد . . . [ كتاب اشعياء باب 44 ] خداوند به مسيح خويش يعنى بكوروش ميگويد من دست راست او را گرفتم تا بحضور وي امّت‌ها را مغلوب سازم و كمرهاى پادشاهان را بگشايم تا درها را بروي وى باز كنم و دروازه‌ها بروي او ديگر بسته نشود چنين ميگويد كه من پيش روى تو خواهم خراميد و جايهاى ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهاى برنجين را شكسته پشت بندهاى آهنين را خواهم بريد و گنج‌هاي ظلمت و خزاين مخفى را به تو خواهم بخشيد تا بدانى كه من يهوه خداي اسرائيل مىباشم و تو را باسمت خوانده‌ام . . . هنگامى كه مرا نشناختى ترا باسمت خواندم و ملقّب ساختم من يهوه هستم و ديگرى نيست و غير از من خدائى نى من كمر تو را بستم هنگامى كه مرا نشناختى تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند كه سواي من احدى نيست [ كتاب اشعياء باب 45 ]